۞ پایگاه خبری اتاق شفاف :
روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر

موقعیت شما : صفحه اصلی » اتاق اصناف » اتاق واقعیت » اتحادیه‌ها » اخبار » اختصاصی » اسلایدر
  • شناسه : 15152
  • 12 آبان 1405 - 11:41
  • ارسال توسط :
  • نویسنده : علی شفائی
  • منبع : اتاق شفاف
شکستن دل اصناف در دادگاه بی‌مهری شهر
وقتی شهر به ریشه‌هایش سنگ می‌زند

شکستن دل اصناف در دادگاه بی‌مهری شهر

هر روز سحر، پیش از آنکه آفتاب خواب‌آلود از پشت سیاهی افق بیرون بزند و در حالی که شهر هنوز در رخوت خواب غلت می‌زند، نخستین بارقه‌های نور از پشت شیشه‌های دکان‌ها جان می‌گیرد.

هر روز سحر، پیش از آنکه آفتاب خواب‌آلود از پشت سیاهی افق بیرون بزند و در حالی که شهر هنوز در رخوت خواب غلت می‌زند، نخستین بارقه‌های نور از پشت شیشه‌های دکان‌ها جان می‌گیرد.

و شب‌هنگام، وقتی خستگی روزگار، شهرهای کوچک و بزرگ را در خود می‌بلعد، این چراغ مغازه‌هاست که به تاریکی دهان‌کجی می‌کند.

غروب‌ دلگیر جمعه‌ها یادتان هست، وقتی کرکره‌ها پایین است و خیابان به برهوتی بی‌روح شبیه می‌شود، تازه می‌فهمیم زنده بودن، نبض داشتن و امنیت این محله‌ها به همان باریکه‌های نور گره خورده بوم.

افسوس که مردمی فراموش‌کار هستیم.

فراموش کردیم روزهای دلهره‌آور کرونا را؛ روزهایی که زمین و زمان قفل شده بود، جهان پشت ماسک‌ها و پشت دیوارهای خانه‌اش پناه گرفته بود و دورکاری مد روز بود، اما کاسب محله پشت دخل ایستاده بود. ایستاده بود تا در شلوغ‌ترین و پرخطرترین کانون‌های برخورد با ویروس، نان و پنیر و داروی مردم لنگ نماند. آن روزها چند پیرمرد دوست‌داشتنی بازار و چند جوان کاسب محله را کفن‌پوش روانه گورستان‌ها کردیم تا چرخ حیات از حرکت نایستد؟

فراموش کردیم روزهای جنگ و ناامنی را؟ از شب‌های موشک‌باران سال‌های دور تا تهدیدها و تنش‌های تلخ جنگ‌های چندروزه؛ وقتی شهروندان از هراس بمب و موشک به شهرهای امن‌تر می‌گریختند، چه کسی در محله ماند و کرکره را بالا برد تا دشمن به یقین بداند این بیشه خالی نشده است؟ اصناف ایستادند تا نگویند محله بی‌کس شد؛ ایستادند تا انبارها و سفره‌های خالی، وحشت مردم را دوچندان نکند.

اما امروز چه شده است؟ رسم این کوچه چه زمانی این‌چنین بی‌رحم شد؟

اصناف تنها واحدهای اقتصادی یک محله نیستند؛ آنها پهلوانانی بی‌ادعا، ریشه‌های تنومند این شهرند که اگر روزی از خاک حمایت تهی شوند، کل این کالبد در اولین طوفان فرو خواهد ریخت.

امروز که هیولای تورم و سوءمدیریت‌های کلان اقتصادی پنجه به صورت مردم کشیده، دیوار اصناف کوتاه‌تر از همیشه شده است. انگشت اتهام گرانی، دقیقاً به سمت کسانی نشانه رفته که تنها گناهشان آخرین حلقه زنجیره بودن است.

مردم یادشان رفته که کاسب، نرخ تعیین نمی‌کند؛ کاسب تنها آیینه‌ای است که تصویر گرانی‌های اعمال‌شده از مبدأ و سیاست‌های غلط را بازمی‌تاباند. به خدا قسم اگر دست این جماعت بود، قیمت‌ها را نه نصف، که مفت می‌کردند تا سایه این رکود شوم از سر بازار کم شود و چراغ دخلشان به عزت روشن بماند، نه به حسرت.

مگر یک کاسب چقدر طاقت دارد؟

درد کاسب امروز چک‌های برگشتی، اجاره‌های سرسام‌آور مغازه یا حتی خطر ورشکستگی نیست. استخوان کاسب زمانی خرد می‌شود که پدری کارگر با صورتی سیلی‌خورده دست فرزندش را می‌کشد و با جیب خالی چشم به قفسه‌ها می‌دوزد؛ کاسب آب می‌شود و از خجالت نگاه پدر، زمین زیر پایش دهان باز می‌کند.

کدام تاوان سنگین‌تر از نگاه آن مادری است که دست نحیف کودکش را گرفته، پول یک بستنی ساده یا اسباب‌بازی کوچک را در کیفش ندارد و چشمانش مستأصل به فروشنده التماس می‌کند؛ تو رو خدا بگو نداریم، بگو تمام شده.

آنجاست که دیگر حساب و کتاب دخل و سود و زیان از سر کاسب می‌پرد. همان‌جا دنیایش آوار می‌شود. همان‌جا بی‌آنکه ابری در آسمان دکان باشد، باران بغض پشت پلک‌هایش حلقه می‌زند و قامتش زیر آوار این شرمندگی همگانی تا می‌شود.

چقدر بی‌انصاف شده‌ایم که حبیب‌الله‌های دیروز را مقصر درد مشترک امروزمان می‌دانیم. پای صحبتشان بنشینی، از رکود نمی‌نالند؛ اما وقتی می‌گویی مردم فکر می‌کنند شما مقصرید، گویی سکوتشان درد را فریاد می‌کشد. صدای شکستن دلشان در همهمه بازار شنیده می‌شود. بعد از سال‌ها ایثار، بعد از تقدیم شهیدان بازار در راه وطن، بعد از جان‌فشانی‌های دوران سخت بیماری و وحشت، این تلخ‌ترین تاوانی بود که روزگار می‌توانست به پای اصناف بنویسد: متهم شدن به جرمی که خود، نخستین و مظلوم‌ترین قربانی آن هستند.

علی شفائی

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*