اصناف و نهادهای صنفی ایران، روزگاری ستونهای استوار اقتصاد ملی بودند؛ ستونهایی که در سختترین بزنگاههای تاریخ این سرزمین، نه خم شدند و نه کنار کشیدند. از دوره آلبویه که نخستین نشانههای تشکلهای صنفی را میتوان در لابهلای اسناد تاریخی جستوجو کرد، تا انقلاب مشروطه و سپس انقلاب اسلامی، اصناف همواره بخشی از حافظه زنده جامعه ایران بودهاند. اما شاید یکی از درخشانترین و ماندگارترین جلوههای حضور آنان را بتوان در سالهای جنگ تحمیلی دید؛ روزهایی که آتش جنگ زبانه میکشید، اما بازار و زندگی مردم با همت همین قهرمانان خاموش از نفس نیفتاد.
در جنگ هشتساله ایران و عراق، اتحادیهها و اتاقها، مجامع امور صنفی، کمیتههای صنفی و نهادهای متناظر، با ستاد پشتیبانی اصناف، تنها نظارهگر نبودند؛ به میدان آمدند، بار بر دوش گرفتند و اجازه ندادند چرخ زندگی از حرکت بایستد. آنها نه درگیر شعار شدند، نه پناه بردند به گزارشهای پرطمطراق و نه پشت میزهای بیحاصل سنگر گرفتند. عمل کردند؛ بیوقفه، بیادعا، مؤثر. بیش از ۱۵۰۰ تن گندم و آرد به مناطق جنگزده ارسال شد و بیش از ۶۵ درصد واحدهای تولیدی کوچک و متوسط با اتکای به همین شبکه صنفی روی پا ماندند. اتحادیههای صنایع غذایی و کالاهای اساسی با مدیریتی واقعی و میدانی، بازار را کنترل کردند و نگذاشتند سفره مردم خالی بماند. آن روزها اصناف، معنای واقعی مسئولیت، غیرت حرفهای و مدیریت بحران را زندگی کردند، نه اینکه فقط دربارهاش سخن بگویند.
اما اسفند ۱۴۰۴، صحنهای دیگر پیش چشم جامعه گشود؛ صحنهای تلخ، فرساینده و ناامیدکننده. در جریان حملات هوایی آمریکا و اسرائیل که زیرساختها و صنایع کلیدی کشور را هدف گرفت، انتظار میرفت نهادهای صنفی دستکم بخشی از آن تجربه تاریخی و ظرفیت اجتماعی را دوباره زنده کنند. اما آنچه رخ داد، نه بازگشت قهرمانان خاموش، که نمایش سنگین و آزاردهنده انفعال بود. پیش از آن نیز نهادهای صنفی نتوانسته بودند اصناف و کسبه را آنگونه که باید مدیریت کنند؛ و همین ناتوانی، با آغاز بحران، چهره واقعی خود را نشان داد. بازار بههم ریخت، مردم با کمبود کالا روبهرو شدند، گرانی بر زندگیها سایه انداخت و گرانفروشی، زخم بحران را عمیقتر کرد.
اتحادیههای مرتبط با کالاهای اساسی کمیته اضطراری تشکیل دادند. اتاقهای اصناف ایران و تهران سامانه رصد قیمت راه انداختند. دوربینها روشن شد، عکسهای یادگاری فراوان گرفته شد، مدیران صنفی هر از گاه بر صفحه تلویزیون ظاهر شدند و از پیگیری و نظارت گفتند. اما حاصل این همه نمایش چه بود؟ نتیجه چه شد؟ کمتر از ۴۰ درصد واحدهای صنفی توانستند کاری انجام دهند. این یعنی آنچه باید تکیهگاه بازار و مردم باشد، در بزنگاه بحران، خود به بخشی از درماندگی بدل شد.
و درست همینجاست که درد اصلی رخ مینماید؛ عریان، تلخ و انکارناپذیر. مدیران صنفی فعلی، به ویژه هیئترئیسه و رؤسای اتاقهای پرمدعا، در لحظهای که باید تصمیم میگرفتند، جسارت نداشتند؛ در زمانی که باید عمل میکردند، متوقف ماندند؛ و آنگاه که باید پناه بازار و مردم میشدند، به تماشاگرانی منفعل شبیه شدند. نه برنامه عملیاتی روشنی در دست داشتند، نه اختیارات فوری، نه ارادهای برای تصمیمگیری در ابعاد بحران. گویی بخش بزرگی از توان آنها نه صرف حل مسئله، بلکه صرف برگزاری نشستها، تولید خبر و ساختن تصویری نمایشی از فعالیت شد. بحران که از راه رسید، همه آن قابها فرو ریخت و واقعیت، بیرحمتر از همیشه خود را نشان داد؛ صندلی بود، عنوان بود، جلسه بود، اما کارآمدی نبود.
واقعیت تلختر از آن است که بتوان با واژههای نرم پنهانش کرد. نهادهای صنفی که روزگاری ستون اقتصادی کشور بودند، بازوی ستبر انقلاب لقب میگرفتند و در آموزههای دینی از آنان با عنوان «امینالله» یاد میشد، امروز در مواردی به ابزارهایی کمرمق، گرفتار روزمرگی و اسیر نمایش بدل شدهاند. وابستگی شدید به نهادهای خاص، بیتوجهی به جایگاه و نقش اقتصادی ـ اجتماعی فعالان صنفی، فقدان اختیار اجرایی، ناتوانی در صیانت از حقوق قانونی، ضعف در درک مسائل استراتژیک و راهبردی و نیز انفعال و منفعتطلبی مدیریتی، دست به دست هم دادهاند تا این نهادها در بزنگاههای ناگهانی، از ایفای نقش مؤثر بازبمانند. انگار از آن همه حافظه تاریخی، از آن همه تجربه انباشته، تنها نامی باقی مانده و پوستهای.
تاریخ اصناف ایران این روزها را فراموش نخواهد کرد. فراموش نخواهد کرد که در روزگار وانفسای اصناف، بسیاری از مدیران مدعی، به جای آنکه باری از دوش بازار بردارند، به برگزاری جلسات بیثمر دل خوش کردند؛ به جای آنکه در میدان باشند، در حاشیه ماندند؛ به جای اقدام، خبر تولید کردند؛ و به جای آنکه بحران را مهار کنند، نظارهگر عمیقتر شدن آن شدند. نتیجه روشن بود؛ اصناف دیگر قهرمان نبودند؛ تماشاگر بودند. دیگر تأثیرگذار نبودند؛ تأثیرپذیر بودند. دیگر مرجعیت نداشتند؛ بلکه خود بخشی از بحران اعتماد شده بودند و این، فقط یک شکست اداری نبود؛ زخمی بود بر پیکر بازاری که قرار بود پناه جامعه باشد.
با این همه، ایستادن در حسرت گذشته و پناه گرفتن در «ای کاش»ها، راه به جایی نمیبرد. ایران سرزمینی است که همواره در معرض تهدید، تلاطم و چشمداشت دشمنان بوده و خواهد بود. در چنین سرزمینی، نمیتوان با مدیران منفعل، با ساختارهای کند، با مناسبات انتصابی و با نهادهایی فاقد قدرت واکنش سریع، از بازار و مردم صیانت کرد. چاره روشن است، هرچند دشوار، مدیران بیاثر و ژستمحور باید کنار بروند و افراد جسور، عملگرا، پاسخگو و دارای کارنامه، جای آنان را بگیرند. اتحادیهها و اتاقها باید استقلال عملیاتی واقعی داشته باشند. ابزارهای واکنش سریع و مدیریت فوری بحران باید در اختیارشان قرار گیرد. ساختارهای فرسوده، سنتی و کند باید بازنگری و مدرن شوند. این یک انتخاب لوکس نیست؛ یک ضرورت فوری است.
اصناف ایران روزگاری ستون اقتصاد و جامعه بودند؛ ستونهایی که در طوفان، سقف را نگه میداشتند. امروز اما در بحرانهای کوتاهمدت و هدفمند، همان ستونها در مواردی به تیرهای بیجان و خاموشی شبیه شدهاند که فقط ایستادهاند و نظاره میکنند. اگر اصلاحات جدی و ریشهای انجام نشود، در بحرانهای بعدی، باز هم این مردماند که هزینه میدهند، این بازار است که زخمی میشود و این نهادها هستند که بیش از پیش به نماد ناکارآمدی بدل خواهند شد. آنگاه از آن همه سابقه، از آن همه افتخار و از آن همه اعتبار تاریخی، چیزی جز خاطرهای دور و حسرتی ماندگار باقی نخواهد ماند.
علیرضا صدقی
تمامی حقوق این سایت متعلق به اتاق شفاف است.