۞ پایگاه خبری اتاق شفاف :
روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر | روشن تر از خبر

موقعیت شما : صفحه اصلی » اخبار » اسلایدر » شفاف نگاشت
  • شناسه : 9796
  • 08 آگوست 2026 - 17:14
  • ارسال توسط :
جنگی که قواعد را می‌نویسد؛ آیا جهان وارد مرحله‌ای تازه از نظم بین‌الملل شده است؟

جنگی که قواعد را می‌نویسد؛ آیا جهان وارد مرحله‌ای تازه از نظم بین‌الملل شده است؟

تاریخ نشان داده که جنگ‌ها اغلب پایانی متفاوت از روایت‌های میانی دارند؛ بحران اخیر نیز به جای تغییر مرزها، به بازتعریف قدرت و قواعد جهانی انجامید و احتمالاً نقطه عطفی در گذار از نظم تک‌قطبی به جهانی چندمرکزی خواهد بود؛ پرسش این است که چه کسی می‌تواند برای نوشتن قواعد جدید، اجماع ایجاد کند.

فواد شیرانی، پژوهشگر کارآفرینی و سیاستگذاری اقتصادی؛ اتاق شفاف: تاریخ معمولاً جنگ‌ها را با شمارش موشک‌ها، تانک‌ها و کشته‌ها روایت می‌کند، اما جنگ‌های بزرگ همیشه در میدان نبرد تعیین تکلیف نمی‌شوند. آن‌ها زمانی به نقطه عطف تبدیل می‌شوند که قواعد بازی را تغییر دهند. شاید مهم‌ترین خطای تحلیل بسیاری از ناظران بحران اخیر ایران و آمریکا نیز همین بود؛ آن‌ها ماه‌ها جنگ را از دریچه عملیات نظامی دیدند، در حالی که میدان واقعی نبرد، به‌تدریج از آسمان خلیج فارس به بازار انرژی، زنجیره تأمین غذا، صنایع دفاعی، دادگاه‌های آمریکا، سیاست داخلی واشنگتن و اتاق‌های مذاکره منطقه‌ای منتقل شد.

در آغاز بحران، فرض غالب این بود که برتری نظامی آمریکا و اسرائیل می‌تواند در مدت کوتاهی ایران را وادار به عقب‌نشینی یا پذیرش شروط جدید کند. اما هرچه زمان گذشت، موضوع از «پیروزی سریع» به «مدیریت هزینه‌های جنگ» تغییر کرد. این تغییر شاید مهم‌ترین تحول راهبردی این بحران باشد. امروز دیگر پرسش اصلی این نیست که چه تعداد موشک شلیک شده یا کدام پایگاه هدف قرار گرفته است؛ پرسش این است که کدام بازیگر توان تحمل فرسایش طولانی‌تر را دارد و کدام‌یک می‌تواند قواعد پس از جنگ را شکل دهد.

در این میان، تنگه هرمز به نماد تحول جدید تبدیل شد. سال‌ها تصور می‌شد این آبراه صرفاً یک مسیر کشتیرانی است که امنیت آن توسط ناوگان آمریکا تضمین می‌شود. اما بحران اخیر نشان داد هرمز فقط یک گذرگاه نیست؛ یک اهرم ژئوپلیتیکی است. حتی پیش از آنکه موضوع کنترل یا مدیریت تنگه در مذاکرات مطرح شود، خودِ تبدیل شدن هرمز به محور اصلی گفت‌وگوها، نشان داد که وزن راهبردی آن از یک مسیر حمل‌ونقل فراتر رفته است. این تحول به‌تنهایی به معنای پیروزی یا شکست هیچ کشوری نیست، اما نشان می‌دهد دستور کار بحران نسبت به روزهای نخست به‌طور بنیادین تغییر کرده است.

هم‌زمان، اثر دومینویی جنگ، بازار جهانی را نیز دگرگون کرد. افزایش هزینه بیمه، اختلال در حمل‌ونقل، نوسان قیمت نفت، جهش قیمت کودهای شیمیایی و تهدید امنیت غذایی، یادآور این واقعیت بود که جنگ‌های قرن بیست‌ویکم فقط سربازان را هدف قرار نمی‌دهند؛ آن‌ها زنجیره‌های اقتصادی جهان را نیز درگیر می‌کنند. اگر در گذشته نفت مهم‌ترین متغیر ژئوپلیتیک بود، امروز غذا، کود، انرژی و حمل‌ونقل نیز به همان اندازه به ابزار قدرت تبدیل شده‌اند. این همان جایی است که هزینه جنگ دیگر فقط بر دوش طرفین درگیر نیست؛ کل جهان آن را می‌پردازد.

در سوی دیگر، بحران تصویری متفاوت از قدرت آمریکا ارائه کرد. ایالات متحده همچنان بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان است، اما بحران اخیر نشان داد داشتن قدرت، با توانایی استفاده پایدار از آن یکسان نیست. کاهش ذخایر برخی سامانه‌های دفاعی و موشکی، فشار بر صنایع نظامی، افزایش هزینه‌های بازسازی زرادخانه و نگرانی درباره آمادگی برای بحران‌های دیگر، همگی یک پرسش اساسی ایجاد کردند: آیا آمریکا می‌تواند هم‌زمان چند جبهه راهبردی را مدیریت کند؟ این پرسش فقط درباره ایران نیست؛ درباره چین، روسیه و آینده بازدارندگی آمریکا نیز هست.

در داخل آمریکا نیز جنگ به مسئله‌ای صرفاً امنیتی باقی نماند. شکاف میان کاخ سفید، کنگره، ایالت‌ها و حتی بخشی از جمهوری‌خواهان، نشان داد بحران خارجی به بحرانی سیاسی در داخل تبدیل شده است. وقتی بخشی از انرژی دولت صرف پاسخ به فشارهای حقوقی، اقتصادی و انتخاباتی می‌شود، معنایش آن است که هزینه‌های جنگ از میدان نبرد عبور کرده و وارد ساختار حکمرانی شده است.

در همین زمان، چین رفتاری متفاوت از انتظار بسیاری از تحلیلگران داشت. نه وارد جنگ شد، نه خود را درگیر رویارویی مستقیم کرد و نه از موضع یک بازیگر منفعل عمل نمود. کاهش واردات نفت، مدیریت تقاضا، حفظ ارتباط با همه طرف‌ها و افزایش نقش دیپلماتیک، تصویری از قدرتی ارائه داد که بدون شلیک گلوله نیز می‌تواند بر بازار جهانی اثر بگذارد. شاید مهم‌ترین ویژگی نظم در حال ظهور همین باشد: قدرت دیگر فقط از لوله تفنگ به دست نمی‌آید؛ گاهی از کنترل تقاضا، فناوری، زنجیره تأمین و صبر راهبردی حاصل می‌شود.

تمام این تحولات، ما را به یک نتیجه مهم می‌رساند. شاید بزرگ‌ترین تغییر این بحران نه در موازنه نظامی، بلکه در موازنه «حق تعیین قواعد» رخ داده باشد. در دهه‌های گذشته، بسیاری از بحران‌های بین‌المللی با محوریت تصمیم واشنگتن مدیریت می‌شدند. اما امروز بازیگران منطقه‌ای، قدرت‌های اقتصادی و حتی گلوگاه‌های ژئوپلیتیکی، همگی به بخشی از فرآیند تصمیم‌سازی تبدیل شده‌اند. این به معنای پایان قدرت آمریکا نیست؛ اما می‌تواند به معنای پایان دوره‌ای باشد که یک بازیگر به‌تنهایی قواعد را می‌نوشت.

با این حال، باید از یک وسوسه نیز پرهیز کرد؛ وسوسه اعلام پیروزی قطعی برای هر طرف. تاریخ نشان داده است که بسیاری از جنگ‌ها در پایان، نتایجی متفاوت از روایت‌های میانه راه داشته‌اند. آنچه امروز می‌توان با اطمینان بیشتری گفت، این است که بحران اخیر بیش از آنکه درباره فتح یک سرزمین باشد، درباره بازتعریف قدرت، بازنویسی قواعد و آزمودن ظرفیت تحمل بازیگران بزرگ بود. اگر این روند در بحران‌های آینده نیز تکرار شود، شاید مورخان سال‌ها بعد از این جنگ نه به‌عنوان یک نبرد منطقه‌ای، بلکه به‌عنوان یکی از نخستین نقاط عطف گذار از نظم تک‌قطبی به نظمی پیچیده‌تر، چندمرکزی‌تر و مبتنی بر رقابت بر سر «قواعد بازی» یاد کنند.

و شاید مهم‌ترین سؤال آینده نیز همین باشد: در جهانی که دیگر هیچ قدرتی به‌تنهایی قادر به تحمیل قواعد نیست، چه کسی خواهد توانست اجماع لازم برای نوشتن قواعد جدید را ایجاد کند؟

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*